آلفاباکس


24. سوتی:|

 ضایع تر از اینم هست مگه؟

تو تلگرامت رو دیلیت اکانت کنی و بعد وقتی دوباره بنصبی پسرعمه ای که باهاش رودربایستی داری و خیلی همیشه محترمانه باهاش حرف میزنی بهت پیام بده  و تو شمارشو به اسم دخترعمه جانت  که در بلاد کفر می زی اد سیو کرده باشی و تو بدون دیدن عکس پروفایل به راحت ترین شکل ممکن قربان صدقه اش بروی و او هنگ گرده و بگوید دختر تو میدانی من کی هستم؟؟؟!!!!!

و من الله التوفیق...


منبع این نوشته : منبع

23. صرفا جهت ثبت این روزها

 زندگی خوابگاهی سخته، باید سفت و سخت بود، باید بلد بود که حق رو گرفت...

از روز اولی که میخواستم بیام میدونستم دارم میرم بین هفت نفر دیگه که بینشون فقط مهنازجانم برام عزیزه و بقیه رو باید تحمل کنم... راستش وقتی خواستم بیان بم گفتن هیچی باخودت نیار چون جا نداریم... منم با یه مانتو و یه بافت اومدم تهران و وقتی رسیدم و کمد لباسارو دیدم مخم سوت کشید که هرکدومشون سه چهارتا مانتو دارن ولی من یه ساک کوچیک و یه مانتو و.... 

در نگاه اول اتاق خیلی تمیز بود، خوب بود، منم ذوق زده بودم که خب حداقل دخترای تر تمیزی ان، ولی خب بعدها فهمیدم فقط یه آدم سخت گیر و تمیز تو اتاقمون وجود داره که بقیه از ترس اون همیشه اتاقو تمیز نگه میدارن، مهری تبریزیه و بینهایت دختر تمیزیه... از شانس من یک هفته بعد اومدن من رفت خونشون و خب لازمه بگم یه ماهه تمام این دخترای بی سلیقه حتی تختشون هم مرتب نمیکردن؟ چندین بار صدام دراومد ، چندین بار خودم اتاق رو برق انداختم ولی خب کو گوش شنوا.... دیگه به مهری پیام دادم که وضعیت اینجا خرابه تورو خدا برگرد... بعد یه ما دوسه روز پیش برگشت و دلم خنک شد که ظرفای کثیفشون رو ریخت تو سطل آشغال، دلم خنک شد سرشون داد زد...

دعواهاشون رو کجای دلم بذارم؟  این دخترا حتی به خاطر در قابلمه هم همدیگه رو می جوند!!!! سر روشنایی و خاموشی، سر آروم یا بلند حرف زدن، سر غذا خوردن و غذا پختن... الحمدالله تخت من بالاست و ازین بالا فقط تماشاشون می کنم و براشون احساس تاسف می کنم....

همه ی اینها یک طرف، موج جدیدی راه افتاده و اون اینه که همشون میگن فلان غذای ما نیست، کی خورده؟کی برده؟ الحمدالله از من و مهنازجانم میترسن وگرنه از ما دوتا هم می پرسیدن:| من نمیدونم عایا این واقعیت داره یا نه ولی یکی ازون دختر کردهای اتاق انگاری خیلی بهش برخورد، طی یه حرکتی امروز صبح به من میگه یه چیزی ازم کم شده که نمیگم چیه ولی هرکی برداشته خیلی کارش زشته! گفتم یا یه چیزیو نگو یا اگه میگی کامل بگو... با کلی من و من گفت پسته هام خیلی کم شده!:| پسته هاش تو چمدونش بود و گفتم این دیگه شاهکاره که چمدونت رو تونستن باز کنن:| راستش سعی می کنم خیلی باهاشون رابطه برقرار نکنم و برای خودم مرز داشته باشم، خیلی باهاشون قاطی نشم ولی خب نمیشه انگاری...

دیشب دو تن از هم اتاقی های کرد، رفتن عروسی! تو کوچه ای که خوابگامون توش قرار داره، یه خانم مسنی زندگی می کنه که همسرش فوت شده و دو تا پسر داره، دو تا پسراش هم رفتند استرالیا و این بنده ی خدا تنهاست، من هروقت تو کوچه ببینمش بهش سلام می کنم و اون بنده ی خدا هم خیلی گرم برخورد می کنه، خب این هم اتاقی های کرد من باهاش گرم گرفتن شماره رد و بدل کردن و دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدند دیدند که خانم همسایه براشون پیام داده که شب عروسی یکی از پسرامه و شما هم بیاین! اینا هم در تکاپو افتادن و حتی یکی از آن محترمه ها گفت بریم بهش بگیم ما لباس نداریم تا تیغش بزنیم و پول بده بهمون! خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم اینا رفتن عروسی که در یک تالاری بود در دربند و از ساعت پنج و نیم رفتن تا اینکه امروز صبح برگشتن!  خب طبیعتا کلی غذا هم با خودشون آوردن! کی ما میخوایم یکم فرهنگ داشته باشیم؟ کی میخوایم یکم ادب داشته باشیم تا وقتی یه پیرزن تنها بهمون پناه آورد این افکار نیاد تو سرمون؟

خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم هم اتاقی های عجیب غریبی دارم!

دارم به این فکر می کنم اگه تهران موندنی بشم باید برم دنبال خونه:|


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,رفتن ,عروسی ,اینکه ,اتاقی ,تمیز ,اینکه سرتون ,خلاصه اینکه ,رفتن عروسی ,خیلی باهاشون ,خلاصه اینکه سرتون

22.پستی نگاشته شده در دل آزمایشگاه!

 خب ازونجایی که امروز کارم خیلی زود تموم شد و حالا تا زمانی که سرویس بیاد دنبالم اینجانب باید بشینم الکی الکی تو آزمایشگاه تصمیم برآن شد که پستی بگذارم...

همون اول من یه توضیح بدم: هفته ی گذشته که دوستم از بین ما رفت راستش خوب همه تو بهت بودیم و هیجکس باورش نمی شد آیدا به همین راحتی از دست بره، خب من تا پایان روز اول دلیل رفتنش رو نمی دونستم، و شب که برگشتم خوابگاه بچه ها دلیلش رو همونی اعلام کردن که تو  پست قبل نوشتم، خانواده ی آیدا هم گویا از پزشک مذکور شکایت کردن و بعد از چند روز بود که متن شکایت خانواده ی آیدا و متن بیانیه ی بیمارستان تو فضای مجازی پخش شد... خانواده ی آیدا دلیل مرگ رو کم کاری پرسنل بیمارستان می دونستن و شاکی بودن. و این درحالیه که آیدا گویا قبل از رسیدن به بیمارستان خونریزی مغزی کرده بود و تقریبا نمیشد براش کاری کرد. پس دلیل فوت آیدا سرمی که بهش وصل کردن نبود .

یه چیزی که وجود داره اینه که موقعی که یکی این شکلی از دست میره و خب طبیعتا همه شوکه میشن یک سری افراد هستن که خودشونو صاحب نظر میدونن  درحالیکه هیچ علمی در اون مورد ندارن. من که دوست آیدا بودم وقتی بهم گفتن به خاطر تشخیص نادرست پزشک و تزریق سرم آیدا فوت شد راستش مغزم سوت کشید ، حالا شما تصور کنید این حرف ها رو به خانواده اش هم گفته باشن، خب طبیعتا اون بنده های خدا هم داغون شدن و نمی تونن هضمش کنن. کاش تو مملکت ما هرکی در جای درست خودش قرار می داشت.

این از این، و اما امروز در اثر تموم شدن زودهنگام کارمون ، دست استادمونو گرفتیم و رفتیم سمت نمایشگاه ارگانیک، و چه نمایشگاهی بودا.... اینقدی که خوراکی توش داشت و من تا تونستم خوراکی های مختلف رو تست کردم، البته یه اعتراضی به این نمایشگاه وارده و اون اینه که : عاقا چرا ترشی جاتتون رو نمیدید آدم تست کنه من مردم اینقدر عسل و حلوا شکری و ... تست کردم :| تهرانی های عزیز نمایشگاه ارگانیک تا پایان هفته پابرجاست، از دستش ندید...

دوروزه هوای تهران خیلی حالش خوبه ، آسمونش اینقدری آبیه که من دلم میخواد یه برش ازش بردارم و بخورم... (از یک آدم شکمو جز این انتظار نمیره :|)

و خب وقتی این هوا بهاری باشه چی می چسبه؟ بله درست حدس زدین بستنی! این هم من و سال پایینی جان در حال بستنی خوردن در حیاط دانشگاه:

دارن اذون میگن... برای هم دعا کنیم...

دست خداجان پشت و پناهتون

یاعلی


منبع این نوشته : منبع
آیدا ,خانواده ,نمایشگاه ,بیمارستان ,دلیل

21. اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

سه شنبه عصری توی آزمایشگاه مشغول کار بودم... یکهو دلم گرفت، بغضی شدم، دلتنگ عزیزترین همکلاسی و دوستم شدم،که سال قبل این روزها کنار هم تو همون آزمایشگاه کار کردیم... نمونه هامو گذاشته بودم توی رنگ، آفتاب از پشت ابرا اومده بود بیرون، چشام اذیت شد،برگشتم و استیج کار خودم  و مژده مثل یک پتک خورد تو سرم... مژده  هزار کیلومتر اونطرف تر از منه... زدم زیر  گریه، غروب، دانشکده ی خلوت، دلتنگی، بغض، گریه... اصلا هم نتونستم  خودم رو کنترل کنم... شب سوار سرویس و درحال برگشت به خوابگاه با این پیام روبرو شدم:

 و من هنگ کنم و بگم خدایا آیدا... چرا اینقدر من خنگ شدم اون لحظه؟ چرا دوستم انگاری از ذهنم پاک شده بود؟ شاید خدا میخواست سکته نکنم! که اون لحظه نفهمیدم... اومدم خوابگاه ، دوباره با تعجب به پیامک نگاه کردم و گفتم: ببخشید شما؟ چشام سنگین شد خوابم برد... هنوز ده دقیقه نگذشته بود صدای گریه بلند شد، بیدار شدم گفتم چیه؟ مهناز گفت هیچی بخواب،گفتم چرا آرزو گریه می کنه؟ گفت حال دوستش بد شده.... خواستم دوباره بخوابم، یهو بیدار شدم گفتم مهناز بگو چی شده چرا نمیگی... گفت آیدا .... و  من تازه ،تو اون لحظه فهمیدم چه بر سرمون اومده... چرا؟چرا؟ چرا؟  آیدایی که دوسال تو خوابگاه همسایه ام بود، هم استانیم بود، آیدای مهربون من، آیدایی که از شکمو بودنم اطلاع داشت و همیشه اجازه میداد من به غذاهاش ناخنک بزنم...آیدای مهربون، آیدای دوست داشتنی من رفته بود؟؟؟؟؟ باورم نشد ، هنوز هم باورم نمیشه که در اثر اشتباه پزشکی به همین راحتی دوست عزیزم رو از دست دادم...

نه میخوام قشر پزشکی رو ببرم زیر سوال نه حوصله ی بحث دارم... تو همه ی رشته های ما ، آدم های بیسواد هم وجود دارن که اشتباهی بالا و بالاتر هم میرن میشن پشت میز نشین... آیدا فشارش بالا بود، رفت اورژانس ،پزشک احمق براش سرم تجویز کرد،فشارش رفت بالاتر و سکته کرد و رفت ...

این سه روزی که گذشته خیلی دل و دماغ ندارم... خیلی حوصله ندارم... برای صبور بودن مادر دوستم دعا کنید، برای  صبور بودن مادر آلزایمریش...

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی...


منبع این نوشته : منبع
بود، ,آیدای ,گفتم ,آیدا ,خوابگاه ,دوستم ,بودن مادر ,صبور بودن

20. مادرجان بهار...

 فکر کنم دوازده یا سیزده سالم بود... از مدرسه برگشتم خونه و دیدم ناهار نیمرو داریم:| چقدرررر من غر زدم اون روز و چقدررر مامان رو ناراحت کردم...مادری که داشت از صبحش گردگیری خونه رو انجام میداد و وقت نداشت ناهار درست کنه... قهر کردم وناهار نخوردم... گذشت و گذشت من بیست و دوسالم بود که خواهرکم به دنیا اومد... حدودا یکی دوهفته ای شده بودم خونه دار... اینقدر سرگرم مهمون داری و خونه داری شده بودم که وقت سرخاروندن نداشتم... ظهر شد، بابا از مدرسه برگشت، گفت : دتر من خیلی گشنمه،ناهار چی داریم؟  انگاری آب سرد ریخته باشن روم...ناهار درست نکرده بودم اصلا یادم نبود باید غذا هم درست کنم، انقدر از صبحش سرم شلوغ بود که به فکرم نرسید... چشام اشکی شد، مامان گفت ایراد نداره که یه چیز ساده درست کن، فدای سرت...

هر سری از تهران که میرم خونه، تنها که میشیم شروع می کنه به درد و دل کردن، مادر من زیاد از حد دلسوز و مهربونه، این مهربون بودن بیش از حدش بارها و بارها باعث شده دیگرون خودشون رو مجاز بدونن و سوءاستفاده کنن...خب من راستش ناراحت شدم از قضیه ای که برام تعریف کرد... گفتم مامان شما  که به حرف من گوش نمی کنی، پس دیگه پیش من حرف نزن... حرف نزد... دیگه درد و دل نکرد، زنگ که میزد معلوم بود دلش پره ولی حرفی نمیزد... پست جولیک منو برد تو فکر، من دختر بزرگه ی مامانمم ، مامانم با من حرف نزنه با کی دردو دل کنه؟ زنگ زدم باهاش حرف زدم، حرف زد، حرف زد... تمام دردو دلای این مدتش رو شروع کرد به گفتن.. گذاشتم حرف بزنه، من فقط گوش کردم، نگفتم این  کارت اشتباه بوده چرا این کار رو کردی... حرفی نزدم...کیلومترها از هم دوریم، هیچ راهی برای خوشحال کردنش به نظرم نرسید، فقط همینکه بشینم و به حرفاش گوش کنم به ذهنم رسید...

سایه ی مادرجان بهارهاتون مستدام... آغوش گرم خدا محل آرامش مادرجان بهار های از دست رفته....


منبع این نوشته : منبع
درست ,خونه ,مادرجان ,ناهار ,مادرجان بهار ,ناهار درست

19. از بس که مهر دوست به دل جا گرفته است...

 تو این روزایی که گذروندم اتفاقات زیادی افتاده، روزمره های زندگی ... ولی ناب ترین اتفاقی که افتاد و اون حس قشنگ و طعم دلنشینش هنوز هم باهامه دیدن یک دوست وبلاگی بود... اینقدرررر این آدم دوست داشتنی بود که فی الواقع  از همون لحظه ای که از هم جدا شدیم دلتنگشم...

چه خوبه که نوشتن باعث شده دوست های عالی ای گیرم بیاد...

 دست خداجان پشت و پناهتان

یا علی

 


منبع این نوشته : منبع
دوست

18. ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد...

عیدتون مبارکا... امشب یه شبیه پر از حس های متناقض برای من... ته دلم یه غصه لونه کرده، سمت چپ دلم خوشحاله که همبازی بچگیام  داره عروس میشه، سمت راست دلم دل تنگه برای خانواده ام، و خواهرک شیرین زبون ماهم، اون بالا هم یه عالمه امید لونه کرده، همینجوری امیدوارم، وسطشم یکم سرگردونی و اینکه بالاخره که چی؟  لونه کرده:|

دقیقا همین قدر احساسات متناقض الان در من جا خوش کرده...

شب عیدی هم اتاقی جان با دوست پسرش رفته دور دور و دوست پسرش برای ما به مناسبت عید شیرینی خریده:

 

و کاممون رو شیرین کرد... حالا ان شاالله راه ها برای ازدواجشون هموار بشه و برن سر خونه زندگیشون.

خب من جایزه ی عظیم ترین سوتی سال رو هم به خودم تقدیم می کنم:

دوستی سنی مذهب دارم که تندرو است و بسیاااااااار مذهبی، ایشون آهنگ سامی یوسف رو از ما همی طلب نمودند و ما نیز خیلی خوشحالانه طور کلی آهنگ سامی بیگی براش فرستادیم تا قر داده و مشعوف گردد:|

باید برم افق یا شاید هم عمود محو بشم کلا:|

امشب دعا برای هم یادمون نره

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی

 


منبع این نوشته : منبع
آهنگ سامی ,دوست پسرش ,لونه کرده،

17. دلم گرفته ای دوست...

 راستش درست نیست اول صبح یه همچین پستی بذارم ولی راستش خیلی دلم گرفته... چیزی هم که میخوام بنویسم یه موضوع خیلی کلیشه ایه، اصلا من یدمن میاد از این جور حرفا ولی خب گاهی یه اتفاقاتی دست به دست هم میدن تا از هر چی بدت میاد سرت بیاد...

من یک خواهر شوهرم! خانم برادر من یک سال از من کوچکتر است و از یک استان متفاوت با یک فرهنگ کاملا متفاوت.... راستش اصلا و ابدا آدمی نیستم که به اون معنا که تو عرف هست خواهرشوهر باشم. اینو خودم هم نمیگم بارها بابت این موضوع توسط دوستان و آشنایان سرزنش شدم که هرچی باشه اون عروسه و اسنقدرررر باهاش صمیمی  نشو... من اصلا این حرفا رو قبول نداشتم و ندارم، واقعا از ته دلم هم دوسش دارم ،ولی اخیرا نشون داده که خیلی لایق اینهمه احترام و محبت نیست... چون به خودش این اجازه رو داده که در خصوصی ترین مسائل زندگی ما دخالت کنه و نظر بده و وقیحانه بگه شماها بلد نیستین زندگی کنین و به ما راهکار بده.... فارغ التحصیل که شدم تمام تلاششو کرد که من تهران بمونم و برنگردم شمال، شماره ی منو داد به یه آقایی که برام کار پیدا کنه و اون آقا هم دریک شرکت هواپیمایی برام کار پیدا کرد و تهش پرسید تیپش چه جوریه که خانم برادرم گفت سادس و اون هم گفت نه باید خیلی چیتان پیتان باشه و بعد که با من تماس گرفت گفتم آقا رشته ی من گیاهشناسیه گفت بیا بفرستمت دشت مغان! الان هم که تهرانم به مامانم گفته تهران هزینش بالاست برش گردونین شمال! آخه تو طرحی که من کار می کنم حقوقی دریافت نمیشه و تا آخر کار که ریاست جمهوری پایان کار رو دریافت کنه هیچ پولی به ما نمیرسه! خب هزینه ی منو پدرم میده و ایشون از این موضوع ناراحته! چون بابا داره ماهی هشتصد قسط اونارو میده دیگه ماها حق نداریم از پدرمون پول بخوایم!

پدر من یارانه رو از حساب برنمیداره و معمولا ما خریدای اینترنتی مثل شارژ  خط تلفنامون و شارژ کارت غذامونو  از رو اون برمیداریم، ایشون هم رمز بابا رو دارن و از روکارت خرید می کنن، آخرین بار بهم گفت این شکلی هر  کی زرنگتره بیشتر برمیداره! هر کی یارنه ی خودشو خودش برداره!

اه حالم بد شد... دیگه حرفی نمیزنم...

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,اصلا ,موضوع

16. اون مال منه، نبینم هیچ کسی دورش بیاد :|

 تز ارشدم روی یک علف هرزی بود که الان خیلی از همه ی گلهای زیبای روی زمین برام دوست داشتنی تر شده... خب به اشتباه این علاقه در حدی پیش رفت که الان هرکی اسم این گیاهو میاره و تصمیم میگیره روش کار کنه با کله میرم تو صورتش و میگم: اون ماله منهههههه، نبینم هیچ کسی دورش بیاااااااد...laugh ولی خب علیرغم میل باطنیم دارن روش کار می کنن:| البته من هم هستما باهم کار می کنیم روش...

هفته ی خیلی شلوغی رو پشت سر گذاشتم... یک قرار ملاقات که در آن سوتی به شرح زیر دادم:

+ نوشیدنی چی میل دارین؟

- (من با نگاهی به منوی نوشیدنی ها و البته با در نظر گرفتن اینکه اصلا از طعم تلخ خوشم نمیاد) چای !

+ نه من اصلا اهل چای نیستم:| اسپرسو میخوامangel شماهم یه چیز بهتر سفارش بدین:|

- خب منم اسپرسو میخوامangry (کاش لاته می خواستم)

باید اعلام کنم دریغ از نوشیدن حتی یک قطره ازون اسپرسو ی تلخ لعنتی:|

خوب حرفای زیادی زده شد و فکر کنم تقریبا طرف رو فراری دادم و نامبرده کم کمش تا ده سال دیگه هم قصد ازدواج نخواهد داشتlaugh

کارای طرح خیلی خوب پیش میره و یکی از مقاله هاشو نوشتیم و یکی از کارامون هم ابسترکتش رو فرستادیم چین جهت شرکت در یک همایش، اگر قبول شود ان شاالله سال دیگر مرداد ماه عازم چین می شویم...حالا من چی بپوشم؟؟؟؟

ناهار امروز مهمون دخترک کرد اتاق بودیم... یک ماکارونی چرب و چیلی ، اصولا کردها به چربی علاقه ی زیادی دارن... آقا یه فروشگاهی هست نزدیک امامزاده اسماعیل زرگنده تو قلهک، برخلاف قیمت بالای تمام مغازه های اطراف این منطقه که برای من دانشجو میشه گفت تقریبا این قیمت ها نجومیه، این فروشگاهه قیمتاش فوق العادس با یه پرسنل فوق العاده خوش خلق و مهربون و درست کار... در حدی که من یه لحظه شک کردم و پرسیدم اینا سالمن؟ که فروشنده گفت :واااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... خب ماکلی خرید کردیم از شامپو بگیر تا کره و پنیر و مربا و ... رو هم شد بیست و شش تومنsurprise 

برم به کارام برسم که خیلی درگیریم زیاده...

فعلا

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,اسپرسو ,هیچی دورش ,نبینم هیچی

15. جاده های شمال محاله یادم بره....:|

 با این ترافیک وحشتناکی که بنده دیروز به چشم خویشتن در جاده های شمال دیدم واقعا دیگه محاله جاده های شمال یادم بره اصن یه وضی:|

راهی که تو سه ساعت میومدم رو نه ساعت طول کشید تا برسم... و در بدو ورود راننده ی اتوبوس محترم هم گم شد و بلد نبود بره ترمینال:|

و خب الان هم فقط میتونم همینقدر بنویسم تمام عضلاتم گره خورده در هم و نتونستم صبح زود برم دانشگاه... حالا باید با مترو تا حقانی برم و ازونجا خودمو برسونم ونک و بعد دانشگاه خدا کنه از حقانی تا دانشگاه ترافیک نباشه چون ایندفعه خودم یه نارنجک چرت می کنم بین ماشینا تا یه ملتی رو راحت کنم ،والا با این نوناشون:|

من برم فهلاااا

دست خداجان پشت پناهتون

یا علی

 


منبع این نوشته : منبع
دانشگاه ,شمال ,جاده